منوچهر خان حكيم

130

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

سرت آورم كه بر سر پيلج شاه ( فرنگ ) و مرزوق آورده‌ام . اگر از فرمودهء من تجاوز نمايى ، همان بينى كه پادشاه صفاهان ديده . اگر از گفتهء من تخلف‌ورزى ( 80 ) به همان بلا گرفتار شوى كه پادشاه عدن گرفتار شد . اگر سخن مرا كار نبندى ، همان بر سرت آرم كه بر سر كيا مظفر مازندرانى و رعد و ديوان مازندران آوردم . اگر اطاعت مرا اختيار نكنى ، همان به تو رخ نمايد كه به شاه يمن رخ نموده است و اگر غير آن كنى كه من گفته‌ام ، همان بينى كه سعد و سعيد فاريابى ديده‌اند . الغرض هو النصيحت « 1 » ، فرد من آنچه شرط بلاغ است با تو مىگويم * تو خواه از سخنم پند گير و خواه ملال نامه تمام شد و السّلام . چون صلصال از متن و مضمون نامه مطلّع شد ، آتش غضب آن كافر شعله‌ور گرديد و گفت : كه اين اسكندر عجب مرد بىعقلى بوده است ، به خاطرش مىرسد كه طفلى را مىترساند كه : بر سر فلان چه آوردم و با فلان چه كرده‌ام . اينها چه به كار كس مىآيد ، زبان را مىبايد بستن و بازو را بايد گشودن تا بر مردم ظاهر شود كه هركس را چقدر كار از دست مىآيد . آن پادشاهى كه او نشان مىدهد كه حلقه در گوش كشيده است خدمتكاران مطبخ‌خانهء مرا بر سر ايشان هزار شرف است . پس از اتمام كلمات به جانب چلتك دويد كه نامه را از دست او گرفته ، مىخواست كه پاره كند كه محمد دست به تيغ برده به جانب صلصال دويد ؛ نامه را از دست او گرفته بوسيد و در بغل نهاد و گفت : اى ختايى بىعقل ! شهرياران را دريدن نامه چه طرز است ؟ جواب نامه را بده ! صلصال گفت : جواب نامه جنگ است ، برو اسكندر را بگو هرچه از دست تو مىآيد ، كوتاهى مكن و تقصير منما . محمد بيرون رفته فرود آمد مبادا كه سگدندان حرامزاده به هوش آيد و از عقبش در عرض راه رسد . پس تا دو ساعت سكوت نموده ، آنگه اردو كوچ كردند و روانه شدند تا به دربند اوّل رسيده فرود آمدند . [ جنگ محمد شيرزاد با سگدندان ] اما چون سگدندان به هوش آمد ، پرسيد كه ايلچى اسكندر چه شد . صلصال گفت :

--> ( 1 ) . كذا .